دینا جون دینا جون، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
دانیالدانیال، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

دینا و دانیال غنچه های مامان و بابا

بهار93

 دینا جونم یه معذرت خواهیه بزرگ بهت بدهکارم آخه خیلی وقته که نتونستم بیام و وبلاگتو به روز کنم امروز گفتم بیام یه چند تا از عکسای بهارتو برات بزارم دختر عمت فاطمه که گرافیک می خونه یکی از عکسای تو رو نقاشی کرده و تو نمایشگاه هنرستانشون گذاشته بود ما هم رفتیم نمایشگاهشونو عکس تو رو اونجا دیدیم الانم این نقاشی به دیوار خونمونه این لباسو مامان سهیلا از شیراز برات اورده ترمه کوچولو هم لباس کرمانشاهی پوشیده تو اردیبهشت رفتیم نمایشگاه گل که خیلی قشنگ بود امسال می خوای بری پیش دبستانی و تو یه مدرسه نزدیک خونمون ثبت نامت کردیم اینم عکسته که برای مدرسه انداختی تعطیلات خرداد ماه رفتیم شمال...
27 تير 1393

نوروز 93

بالاخره سال 92 با همه اتفاقای خوب وبدش تموم شد و دینا گلی من یه سال بزرگتر شد دختر گلم امیدوارم که سال خیلی خوبی داشته باشی.ببخش منو که انقد دیر اومدم که عکسای عیدتو بزارم راستش تا امروز وقتشو پیدا نکرده بودم اول می خوام ازچهار شنبه سوری شروع کنم.ما چهارشنبه سوری خونه بابایی بودیم اون شب همه همسایه هاشون رفته بودن پشت بوم ما هم رفتیم و بهمون خوش گذشت البته به خاطر صدای زیاد تو ترسیده بودی و نزاشتی درست وحسابی ازت عکس بگیرم ما کلی آرزوی خوب کردیم و چند تا فانوس فرستادیم تو آسمون دینا در کنار سفره هفت سین خودمون روز اول عید رفتیم عید دیدنی خونه بابایی وکنار سفره هفت سین اونا عکس انداختیم روز دوم فروردین رفتیم شمال...
26 فروردين 1393

تولد پسردایی محمد علی

روز 20 اسفند تولد محمد علی بود ولی مامان وباباش روز 23 اسفند براش جشن گرفتن.تم تولد ش فرشته طلایی بود الهی من فدات بشم با اون تیپت اقا کوچولو قربون اون ژست گرفتنت قشنگ مامان این ترمه جیگر تمام تولد داشت نانای می کرد و دل ما رو می برد دینا به همراه دختر دایی و پسر دایی عزیزش دینا با دختر خاله زندایی الهام دوست شد و حسابی بازی کردن اسمشم آرمیتا بود این اقا کوچولو که شکل دختراست کوهیار پسر دایی زندایی الهام بود این 3 تا انقد اتیش سوزوندن که نگو خانواده سه نفره ما یادش به خیر عین این عکسو وقتی تولد یک سالگی دینا بود انداختیم ولی اون موقع محمد علی و ترمه نبودن محمد علی این هدیه رو...
24 اسفند 1392

تولد زندایی یاسمن

بالاخره بعد از یک ماه دوباره اومدم برات مطلب بزارم.تو این یک ماه چند بار مریض شدی دکترتم گفت تا گرم شدن هوا مهد نفرستمت برای همین این روزا خونه ای و تا می تونی سی دی می بینی دیروز رفته بودیم تولد زندایی یاسمن و حسابی بهمون خوش گذشت قبل از رفتن خونه دایی حمزه مشغول بازی با اسباب بازی های ترمه پسردایی محمد علی دختر دایی ترمه این پسر کوچولوی ناز محمد پارسا پسر خاله ترمه ست ...
16 اسفند 1392

تولد حلما

دیروز جشن تولد یک سالگی حلما نوه عمه مامان هدی بود.اونجا یه عالمه نی نی بود.دینا یه عالمه بازی کرد و حسابی کیف کرد اخر نتونستم یه عکس درست وحسابی از بچه ها بگیرم. تا می خواستم عکس بگیرم نصفشون در می رفتن بقیشونم روشونو برمی گردوندن نی نی سمت چپی ترمه کوچولودختر دایی دینا است نی نی کنارشم حلما است که تولدشه سمت راستی هم اقا محمد علی پسر دایی دینااست. ...
11 بهمن 1392

دیوار خونه ما و نمایشگاه نقاشی دینا

دختر گلم هر نقاشی که می کشه باید به دیوار بچسبونه وقتی دیوار پر شد ما نقاشی های قبلی رو جمع می کنیم تا یه سری جدید بکشه و بچسبونه دیگه ما هم زورمون بهش نمی رسه که نچسبونه  ما هم قید دیوارو زدیم دیگه نقاشی سمت راست راپونزل با موهای طلایی بلند نقاشی سمت راست راپونزل با گل درخشانه.وسطی چرخ خیاطی و جادوگر تو کارتون  زیبای خفته است.اخری هم یه عروس با یه عالمه جوش روی صورتشه به گفته خودت نقاشی سمت چپ سیندرلا است.سمت راستی هم یه عروس واقعی خیلی خوشگل وسطی هم یه مادر با پسرش ...
29 دی 1392

بقیه عکسای مهد

دو تا از عکسای مهدت چند روز پیش حاضر شد یه عکس دسته جمعی با چند تا از دوستات یکی دیگه هم با لباس پرنسس یاسمین که تو کارتون علاالدین بود از سمت راست غزال پارسا اهورا آرش و مهتاب دوستای گل دینا هستن.دینا گلی هم که جلوی همه نشسته ...
29 دی 1392

سفر کیش

روز 20 دی  ما همراه مامان جون دینا و عمه طاهره و عمه طیبه رفتیم کیش خونه عمه طاهره که تازه خریده بود.اونجا هوا کاملا بهاری بود مثل عید واقعا هوا عالی بود.روز اول بارون اومد ولی روزای بعد افتاب شد.ما سه شنبه شب 24 دی برگشتیم. اینجا جلوی خونه عمه است اینجا حیاط خونه است شب اول رفتیم رستوران شاندیز ابشار اونجا یه گروه ارکستر بود که تا ساعت 1  شب برای ما زدن و خوندن ما هم انقدر کیف کردیم که نگو البته دینا گلی به محض شروع شدن اهنگا شروع کرد به گریه و می گفت مامان پرده گوشم پاره شد بابا رضا و مامان جون هم به خاطر صدای زیاد رفتن خونه ولی من و عمه ها حسابی خوش گذروندیم تو هم اخرای کار وقتی که دیدی به هر کی بهتر دست بز...
26 دی 1392